b_0_0_0_10_images_1405906415_icon.jpg

اساس نیوز: در روایتی از بزاز از حضرت جابر(رض) نقل شده است که حضرت علی (رض) روز جنگ احد به نزد حضرت فاطمه (رضی الله عنها) آمد و این اشعار را برایش خواند: «ای فاطمه این شمشیر را بگیر که در آن هیچ عیبی وجود ندارد. من نه از ترس، لرزه بر اندام می شوم و نه آدم پست و فرومایه ای هستم. قسم به عمرم که در یاری رساندن به احمد (ص)  و در خشنود ساختن پروردگاری که دانا بر بندگان است خیلی در جهاد تلاش نمودم» [1].

حضرت عبدالله بن کعب بن مالک انصاری (رض) می فرماید: « روز جنگ خندق، عمرو بن عبدود به میدان آمد وخود را نشان داد ودم از شجاعت زد تا مردم از حضور او آگاه شوند. وقتی او با اسبش آمد وتوقف کرد، حضرت علی (رض) به او گفت: تو با خدا عهد کرده ای که هرکس از تو دوچیز طلب کند به یکی پاسخ مثبت بدهی. گفت: آری، این طور است. آنگاه حضرت علی (رض) گفت: من از تو می خواهم که مسلمان شوی وبه خدا ورسول او ایمان بیاوری. گفت: نیازی به این ندارم. حضرت علی گفت: برای مبارزه آماده باش. عمرو گفت: چرا ای برادرزاده؟ من دوست ندارم تو را بکشم. حضرت علی(رض) گفت: ولی من دوست دارم که تو را به قتل برسانم. در این لحظه عمرو به خشم آمد و رو به سوی حضرت علی(رض) نمود. آنگاه هر دو از اسب پیاده شدند وبه مبارزه تن به تن پرداختند. سرانجام حضرت علی(رض) او را از پای درآورد. [2]

سپس حضرت علی(رض) به سوی پیامبر اکرم(ص) آمد در حالی که چهره اش می درخشید.

حضرت عمر(رض) گفت: « چرا زره اش را از تنش نکشیدی؟ در میان عربها زرهی مثل آن یافت نمی شود.» حضرت علی (رض) گفت: وقتی او را زدم، شرمگاهش برهنه شد واین امر مانع شد تا زره را از تن پسر عمویم بکشم.».[3]

ابورافع غلام آزاد شده پیامبر اکرم(ص) بیان می کند که: « ما با حضرت علی (رض) به سوی خیبر حرکت کردیم. پیامبر اکرم(ص) پرچم را به دست حضرت علی (رض) داد. وقتی نزدیک قلعه رسیدیم اهالی آن بیرون آمدند. ایشان با آنها جنگید. مردی از یهود ضربه ای محکم به حضرت علی (رض) زد که بر اثر آن سپر از دست حضرت علی(رض) افتاد، ایشان دروازه قلعه را از جا کند وبه عنوان سپر از آن استفاده نمود وتا آخر که خداوند خیبر را توسط ایشان فتح کرد همچنان به دستش بود وبا آن می جنگید، سپس آنرا به زمین انداخت؛ من با هفت نفر دیگر خواستیم آن را بغلتانیم، اما ما هشت نفر هر چه کوشیدیم، نتوانستیم این کار را انجام دهیم.» [4]

حضرت جابر(رض) می فرماید: « حضرت علی (رض) در جنگ خیبر درب قلعه را حمل نمود که مسلمانان بر آن بالا رفتند وقلعه را فتح کردند. بعداز آن جمعیتی به تعداد چهل نفر به طور آزمایشی نتوانستند آنرا به جای اولش برگردانند.[5]

ودر روایتی از حضرت جابر آمده است که هفتاد نفر تمام زور وقدرت توانستند آنرا به جای اولش برگردانند.[6]

حضرت جابر بن سمره(رض) می گوید: « حضرت علی (رض) در روز خیبر توانست دروازه قلعه را حمل نماید ودر اختیار مسلمانان قرار دهد مسلمانان توانستند از آن بالا روند وقلعه را فتح نمایند. بعدا چون آزمایش کردند، چهل نفر باهم توانستند آن را حمل نمایند.» [7]

حضرت علی(رض) همیشه می فرمود: « ای الله/ من از افراد امت کسی را نمی شناسم که قبل از من عبادت کرده باشد بجز پیامبرت.» وسه مرتبه این جمله را تکرار کرد وفرمود: « من هفت سال قبل از همه مردم نماز خوانده ام ». [8]

حضرت فاطمه (رضی الله عنها) می فرماید: « رسول خدا(ص) یک مرتبه نزد من آمد وفرمود: « دو پسرم (حسن وحسین) کجا هستند؟» حضرت فاطمه فرمود: «صبح در خانه ما چیزی حتی برای چشیدن هم نبود، حضرت علی گفت: من بچه ها را با خودم می برم، از این می ترسم که بچه ها پیش شما گریه کنند ونزد شما هم چیزی برای خوردن نیست که به آن ها بدهید. به همین خاطر برای کارگری پیش فلان یهودی رفت.

رسول خدا (ص) نیز سراغ حضرت علی رفت ودید که هر دو بچه کنار یک حوض بازی می کنند ومقداری خرما نزد ان ها است. آن حضرت فرمود: « ای علی/ مگر تصمیم نداری دو فرزندم را قبل از گرم شدن هوا برگردانی؟ » حضرت علی (رض) فرمود: « صبح چیزی برای خوردن در خانه ما نبود. اگر شما لحظه ای درنگ کنید، من مقداری خرما برای حضرت فاطمه جمع می کنم.» رسول خدا(ص) آن جا نشست تا این که مقداری خرما برای حضرت فاطمه جمع شد. حضرت علی آن ها را در پارچه ای بست. رسول خدا (ص) یکی از بچه ها را بغل کرد وحضرت علی دیگری را وهمگی حرکت کردند تا این که به خانه آمدند» [9]

حضرت علی(رض) می فرماید: «وقتی رسول خدا(ص) به قصد هجرت رهسپار مدینه شد، به من دستور داد تا امانات وسپرده های مردم را که نزد آن حضرت به امانت گذاشته بودند، به آنها برگردانم، (از آنجایی که مردم امانات خود را بنابر اعتمادی که به ان حضرت داشتند، نزد او می گذاشتند ) او را به نام امین صدا می کردند. (بعد از هجرت پیامبر) تا سه روز در مکه ماندم و آشکارا در میان مردم رفت وآمد می کردم، یک روز هم مخفی نشدم، سپس از مکه بیرون آمدم واز راهی که آن حضرت (ص) رفته بود، رهسپار مدینه شدم، تا این که به محله عمرو بن عوف رسیدم، رسول اکرم(ص) نیز در همان محله اقامت داشت من در منزل کلثوم بن هدم اقامت گزیدم، رسول الله (ص) نیز در همانجا اقامت گزیده بود.» [10]

 

گردآورنده: عبا آخوند محمدنژاد

 

منابع:

1-حیاة الصحابه، علامه محمد یوسف کاندهلوی، ج1، ص638.

2-اخرجه ابن جریر من طریق بن اسحاق عن یزید بن رومان کذا فی الکنز، ج5، ص281.

3-ذکره فی البدایه، ج4، ص106. من طریق البیهقی.

4-حیاة الصحابه، ج1، ص644.

5-رواه الحافظ البیهقی والحاکم من طریق ابی جعفر الباقر وفیه ضعف ایضا.

6-هذا روایة ضعیفه کذا فی البدایه، ج4، ص189.

7-قداخرجه ابن ابی شیبه کذا فی منتخب کنزالعمال، ج5، ص44. وقال حسن انتهی.

8-اخرجه احمد وغیره وقال الهیثمی، ج9، ص102.

9-اخرجه الطبرانی باسناد حسن کذا فی الترغیب، ج5، ص171.

10-اخرجه ابن سعد کذا فی الکنزالعمال، ج8، ص335.