b_0_0_0_10_images_book660x3301.jpg

اساس نیوز ؛ حضرت ابن عباس( رضی الله عنه ) می فرماید: « وقتی خبر بعثت رسول اکرم(ص) به حضرت ابوذر رسید، به یکی از برادرانش گفت: « به این وادی(مکه) برو ودرباره مردی که ادعا می کند پیامبر است واز آسمان به وی خبر می رسد، اطلاعاتی کسب کن وبه سخنان او نیز گوش فرا ده، سپس نزد من برگرد.» برادر حضرت ابوذر خود را به مکه رساند وسخنان آن حضرت را شنید ودوباره پیش حضرت ابوذر برگشت وگفت: « او را دیدم که به مکارم اخلاقی امر می کرد وکلامی دارد که شعر نیست.» حضرت ابوذر گفت: « درد مرا درمان نساختی ».


سپس توشه ای برداشت، مشک آبش را بر شانه گذاشت وبه مکه آمد. در مکه به جستجوی پیامبر پرداخت. اما آن حضرت را نمی شناخت، دوست هم نداشت در این زمینه از کسی بپرسد. تا این که شب فرا رسید. سپس در کناری خوابید. در این هنگام حضرت علی (رضی الله عنه) او را دید ودریافت که او مسافری نا آشنا است. حضرت ابوذر وقتی حضرت علی (رض) را دید، پشت سر او راه افتاد( حضرت علی او را به خانه آورد واز او پذیرایی کرد ) اما هیچ یک از دیگری چیزی نپرسید، تا این که صبح شد. حضرت ابوذر توشه ومشک خود را برداشت وبه مسجدالحرام آمد وتمام آن روز را در مسجدالحرام سپری کرد. اما پیامبر (ص) را ندید تا این که شب شد وحضرت ابوذر در جایش خوابید. این بار نیزحضرت علی (رض) با او مواجه شد وبه وی گفت: « آیا وقت آن فرا نرسیده که این مرد خانه خود را پیدا کند .»حضرت علی او را از خواب بیدار کرد وبا خود به خانه برد. بی آنکه هیچ کدام از دیگری چیزی بپرسند. تا این که شب سوم فرا رسید وحضرت علی او را به خانه برد، سپس از او پرسید: « آیا نمی گویی چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟ » حضرت ابوذر گفت: « اگر با من پیمان ببندی وقول دهی که مرا راهنمایی خواهی کرد، خواهم گفت ». حضرت علی قبول کرد. او نیز انگیزه خود را از سفر بیان نمود.

حضرت علی فرمود: « این حق است وآن مرد که می گویی رسول وفرستاده الله است. وقتی صبح فرا رسید، در پی من بیا واگر در راه با چیزی مواجه شدم که برایت خطر داشت، من به بهانه قضای حاجت می ایستم. اگر به راه خودم ادامه دادم، در پی من بیا، هرگاه وارد خانه ای شدم، شما نیز وارد شوید».

چون صبح فرا رسید این کار را انجام دادند وحضرت علی در حالی که حضرت ابوذر پشت سر او حرکت می کرد، وارد منزل پیامبر شد. حضرت ابوذر پشت سر او وارد گردید وسخنان پیامبر را شنید وهمان جا مسلمان شد. رسول اکرم(ص) به حضرت ابوذر گفت: « اینک به میان قومت برگرد وآن ها را از اسلام آگاه کن وهمان جا بمان تا دستوری از من به تو برسد.»

حضرت ابوذر گفت: « قسم به آن ذاتی که جانم در دست اوست باید ندای اسلام را با صدای بلند به گوش این مردم برسانم. » وحرکت کرد. وقتی وارد مسجدالحرام شد، باصدای بسیار بلند فریاد زد:
« اشهد ان لا اله الا الله وان محمد رسول الله ».


با شنیدن این جمله مردم برخاستند وچنان حضرت ابوذر را مورد ضرب وشتم قرار دادند که او بر زمین افتاد. در همین لحظه حضرت عباس آمد وخود را روی او انداخت وخطاب به مشرکان گفت: « وای بر شما آیا نمی دانید او از قبیله بنی غفار است وراه تجارت شما به شام از کنار این قبیله می گذرد؟ ».


بدین ترتیب حضرت عباس او را از دست مشرکان نجات داد، اما فردای آن روز ابوذر بار دیگر همان کار را تکرار کرد ومشرکان نیز مجددأ او را زدند وبر او حمله کردند وبرای بار دیگر حضرت عباس خود را روی او انداخت و وی را نجات داد». [1]

بعد از این جریان من به سوی قومم آمدم وبه برادرم گفتم: « من مسلمان شده ام ». برادرم گفت: « من نیز بر دین تو هستم ». سپس ما دو برادر پیش مادر خود رفتیم واو را از جریان باخبر ساختیم او نیز گفت: « من بر دین شما هستم ». بعد از آن به میان قوم آمدم وآن ها را به سوی اسلام دعوت دادم؛ بعضی ها دعوت مرا پذیرفتند وبعضی ها نپذیرفتند». [2]

در روایت طبرانی چنین آمده است که حضرت ابوذر فرمود: « من در مکه نزد رسول خدا(ص) ماندم. آن حضرت اسلام را به من آموخت وپاره ای از آیات قرآن را فرا گرفتم. سپس گفتم: « یارسول الله من می خواهم دین خود را علنی سازم ». آن حضرت فرمود: « من نسبت به شما احساس خطر می کنم، شاید کشته شوی ». من گفتم: « گرچه کشته شوم ولی باید این کار را بکنم ». رسول خدا سکوت کرد. من وارد مسجدالحرام شدم. قریش در انجمن های مختلف در مسجد سرگرم گفتگو بودند . من گفتم : « اشهدان لا اله الا الله واشهد ان محمد رسول الله ».

با شنیدن این جمله حلقه انجمن های قریش از هم پاشید وهمگی به سوی من برخاستند ومرا به شدت کتک زدند تا این که تمام بدنم از خون رنگین شد.البته آنها فکر می کردند که مرا کشته اند. به هر حال وقتی به هوش آمدم به سراغ رسول خدا رفتم . آن حضرت(ص) وقتی وضعیت مرا مشاهده کرد، فرمود: « مگر من تو را از این کار باز نداشتم؟ » من گفتم: « ای رسول خدا (ص) این تمنایی بود که در دلم وجود داشت واینک این تمنا برآورده شد». سپس مدتی پیش رسول خدا اقامت گزیدم، تا اینکه آن حضرت به من فرمود: « اینک به میان قبیله خود برگرد. هرگاه خبر پیروزی ما به تو رسید، به ما ملحق شو». [3]

در روایتی دیگر آمده است که حضرت ابوذر فرمود: « وقتی وارد مکه شدم، تمام مردمی که در وادی مکه بودند مرا با کلوخ واستخوان به اندازه ای زدند که بیهوش نقش زمین شدم. وقتی به هوش آمدم تمام بدنم از خون رنگین شده بود». [4]


گردآورنده: عبا آخوند محمدنژاد
منابع:
1-اخرجه البخاری، ج1، ص542.
2-اخرجه مسلم من طریق عبدالله بن الصامت.
3-اخرجه الطبرانی نحو هذا مطولا وابونعیم فی الحلیه، ج1، ص158. من طریق ابن عباس.
4-اخرجه ایضا ابونعیم فی الحلیه، ج1، ص159. واخرجه الحاکم ایضا، ج3، ص338. بطرق مختلفه.حیاة الصحابة، ج1، ص350.

مطالب مرتبط:

عضویت قطر در پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)

خنجر ۱۰ میلیون دلار قذافی در ترکیه کشف و ضبط شد +

رونمایی گردان‌های شهید قسام از ماکت پهباد «ابابیل»

مولانا مطهری: در روز قیامت، علم این گروه از علما ب

مرکز فرماندهی هواداران داعش در مراوی به دست ارتش ا

حکم مصونیت پلیس نیویورک در جاسوسی از مسلمانان لغو

ماموریت جدید دختران انگلیسی

س

دیدار رئیس سازمان امور دینی ترکیه با مفتی اعظم عرب

مراحل حفظ قرآن کریم در بوسنی و هرزگوین

کانال تلگرام اساس نیوز